یتیمی بدترین درد است
یتیمی بدترین درد است
اشک از گوشه های چشمم نا خود اگاه جاری میشود
انگار چیزی گم کردم.سرگردانم و دلم می تپد وغبار غم گرفته.به اسمان می
بینم ابری است. مثل دل من غباری سیاه گرفته رنگ ابی اسمان خیره معلوم
میشود. در اطرافم چیزی نمی بینم که دلم را خوش کند. حوصله خواندن ندارم
وطاقت ونوشتن. فقط می چرخم دورم گاهی کنار پنجره می نشینم گاهی ... و بازهم چیزی دلم را خوش نمیکند.

کنجی می نشینم وبه فکر فرو میروم دیروز چیزی شنیدم.انگار دوباره روزهای غم فرا رسیده مثل اینکه همین امروز بود بابای مان شهید شد.همه چیز زنده است، یاد بابای مان، روزهای غم پائیز. باور نمیشود بابای مان نباشد. نه نه! باورم نمیشود. آنوقت همه چیز را فقط خواب می دیدم اشک می ریختم ولی درک نمیکردم دعا میکردم ولی نمی فهمیدم. به مرور زمان در این مدت بیشتر فهمیدم بیشتر درک کردم وبیشتر اشنا شدم که ان مرد که است؟وچی کرده برای مردم مان؟وخواست های آن مرد چه بود؟چرا شهید شد؟ وهزاران سوال دیگر. با انکه حالا هم انقدر نمیدانم وکوچکتر از بیان در مورد ان مرد ام ولی بازهم همین قدر که ساده فهمیدم برایم ثابت کرده وسوالهایم را جواب گو شده. ومیدانم که سالگرد بابای مان نزدیک است.
امروز من تو واو وهمه بابا صدا میکنیم ایا بیاد داریم حرفهای بابای مانرا؟ ایا میدانیم چرا شهید شد؟ پس اگه بیاد داری بر خیز دیگر وقت خوابیدن نیست. نگو من نگو تو نگو او فقط بگو عدالت فقط بگو حق. بابای مان همین را میخواست بابای مان برای همین شهید شد. بابای مان جان خودرا فدای ما کرد. پس ارام نشین بابای مان این را هم میخواهد که توبیدار باشی تو راه اورا ادامه بده تو حق خودرا بگیری تو مثل او بر رنج دیده ها نظر اندازی واز انجا برخیزی ودر کینار انها یا به پایان راه برسی یا فدا شوی. یتیمی بدترین درد است بابا تو میدانی؟
دیشب که مهتاب طلوع کرد
زینب کنار پنجره
شروع کرده به قصه ها
بازم غروب سرد است بابا
بازم خورشید
رنگ سرخ به خود گرفته است
بازم ابر ها تیره وحیران
گشته است
بازم قصه ها پر درد وغمناک گشته است
بازم این کهکشان ما
سرگردان با ابرها
از حنجره پر دردی اسمان میگوید
بابا بر تو سلام
اینجا من طلوع تورا
بربام های حق دیده ام
اینجا غروب خسته را
من پر حرف شنیده ام
بابا برتو سلام
اینجا من اسمی تورا
از زبان کودکی شنیدم
که حرف نمیزد
با با بر تو سلام ودرود ما